قرار ما سر کوچه کلمات
پژوهش سرای رضی تویسرکان
الهــــــــــی تیم من پیروز بمونه برایــــــش برد جـــــاویدان بمونه
خدا را می دهم سوگند بر جان هر آن خواهـــد برایش آن بماند
بپایش من گل قــــــــــرمز بریزم که چشم دشمنان حیران بماند
هوادارش به پا جـــــــاوید باشد برایش بازی ها آســــــون بماند
تمام فصل سهمـــش برد باشد چراغ پرسپولیــس روشن بماند
تویی عباس
تو آن ساقی سرمستان
لبت عطشان و لی خندان
تو آن ساقی
که مشکش مست و جامش مست
و از اشک دو چشمانش همی سیراب
و بعد تو
برای رود، رود آورد می خوانم
چرا ای رود بی رویش روی تنها و سرگردان
زیر گنبد کبود
گلی بود گلدونی بود
چراغ و شمعدونی بود
سفره وصفایی بود
همدلی نیازی بود
دایی و عمویی بود
خاله و عمه ای بود
اما حالا این زمون
دیگه نه گلدونی هست
نه دایی و عمویی هست
نه خاله و عمه ای هست
نه نیاز همدلی
نه که فرش دستبافی
اومده فرش ماشینی
همدلی رفته کنار
اومده رایانه ها
همه با یک ماسماسک
میگذرونن وقتشان
درسته پیشرفته شده
دیگه نه صفایی هست
نه دل ومحبتی
همه با یک ماشینی
افتادن تو جاده ها
هوای تمیزمون شده دود و میکروب ها
به جای اتلاف وقت
دور فامیل جمع بشیم
چه شادی چه غصه ها
همیشه با هم باشیم
به جای رایانه ها
دست هم یاری بدیم
خانم جلیلی مقطع راهنمایی
دوستی با شیطون زشته
آومد پیشم فرشته
رو بال اون نوشته
گناه کنی چه زشته
زهرا احمدوند
کلاس دوم ابتدایی
آرام و سر بزیر
از نم نم باران پاییز سیراب
و فریاد ابرها، خواب ابدیت مرا نمی شکستند
و با بهار از دلم چشمه ها جاری
و هی هی چوپانان لالایی من بود
و غروب خانه خورشید می شدم
کشیدم بودنت را بر گناه واژه های مبهم چشمم
و وهم بودنت جریان حسرت شد
و بغض گونه ها بشکست
نفس در سینه ام پژمرد
و آهی سرد زیر سقف نابودی تجلی کرد
مرا بنگر تمام سال پاییزم
شکستی عهد ها را ساده بگذشتی و گفتی حکم تقدیر است
ولی نه همنفس قربانی تقدیر، من هستم
چه سود اما که نامت را به خواهش های سرخ سیب بخشیدم
چه سود اما که شور شعر من هستی
چه سود اما که اکنون بی تو با یادت
پر از مرگم پر از دردم
پر از اندوهم و زردم
و لبریزم هنوز از حرف چشمانت
به دل میگویم از چشمان معصوم تو هرگز برنیاید بی وفا باشند
برای بی دلی چون من مداوایی نخواهد بود
نمیخواهم که برگردی
تو را دیگر نخواهم دید
مینا نورین
مگر گناه من چه بود؟
جز این که حرف چشمهای پر فریب را ورق زدم
شرار آتشین کلام عشق را به جان زدم
جز این که اشک ریختم برای سطر سطر انتظار
جز این که شامهای بی سحر به سیل اشک ها گذشت بی قرار
مگر گناه من چه بود؟
جز این که تشنه لب به جای آب با خیال آب روی شعله پر زدم
جز این که بر سرای عشق در زدم
مگر گناه من چه بود؟؟؟
یک نگاه.....
مینا نورین
خودت گفتی که می آیی ، سوار بال پروانه
خودت دادی به من قولی ، و آن هم قول مردانه
خودت گفتی که می آیی، عروسک می خری اینجا
خودت گفتی ، خودت گفتی ، نمی آید به یادت آه ؟
تمام قصه های شب ، پر از اندوه و نیرنگ است
تمام شیشه های صبح ، پر از خمیازه ی سرد است
هنوزم منتظر هستم ، کنار باغ رویاها
کنار یاسمن نرگس ، کنار لاله ی زیبا
هنوزم گربیایی تو ، مرام دوستی دارم
بیا بابا ، بیا بابا، که امیدی به دل دارم
فاطمه سوری
عضو انجمن ادبی بسوی تشنهخدای من ...
خدای من خدای آسموناست خدای من خدای خوب دنیاست
خدای من آبروی زمینه با اونه که پرنده جون می گیره
کشتی نوح از اون اجازه داره یوسف و با قشنگیش اون می یاره
گل ها طراوت رو از اون می گیرن باغچه و گل بدون اون محاله
خدای من خدای آسموناست خدای من خدای خوب دنیاست
رنگین کمون با اون همه قشنگیش خورشید زرد ونور وروشنائیش
آهوی خوش قیافه ی بیابان همه نشانه های آن مهربان
خدای من خدای آسموناست خدای من پیش منه همین جاست
فاطمه سوری
اول دبیرستان عضو انجمن ادبی بسوی تشنه